داستان سگ وفادار
یکی از نویسندگان معروف چنین شرح می دهد :
پدربزرگ من حکیم بود. او در دوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف ، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری میکرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند ، با یکدیگر اخت شده بودند و با هم بازی می کردند.
ادامه نوشته
پدربزرگ من حکیم بود. او در دوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف ، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری میکرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند ، با یکدیگر اخت شده بودند و با هم بازی می کردند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:33 توسط بهمن مدیری
|