پیشگفتار

با سلام و احترام خدمت بازدیدکنندگان وبلاگ موسسه روضه الایمان راه اندازی این وبلاگ در راستای اشاعه ی فرهنگ قرآنی می باشد امیدوارم ما را همراهی کنید.

 

مدیر وبلاگ 

از خانه تا بيت الله


از خانه تا بيت الله

سيدابوالحسن علي حسني‌ندوي

 
ترجمه و اقتباس: عبداللطيف نارويي


تبادل لینک

در طول تاريخ اسلامي كتاب‌هاي بي‌شماري در زمينة مناسك حج و احكام آن نوشته شده است. برخي از نويسندگان و انديشمندان اسلامي وقتي به اين سرزمين مقدس سفر كرده‌اند، احساسات معنوي خويش را نيز در قالب سفرنامه بيان كرده‌اند.

علامه سيد ابوالحسن ندوي رحمه‌الله از جملة كساني است كه خاطرات خود از اين سفر ميمون را در صفحاتي مختصر  نگاشته است و علامه محمّدمنظور نعماني رحمه‌الله اين خاطرة ماندگار را در كتاب ارزشمند خود «چگونه حج كنيم؟» به‌طور ضميمه آورده است.

در اين سفرنامه ضمن مطالب ارزشمند ديگر، يكي از مقاصد مهم بعثت حضرت رسول صلّي‌الله‌عليه‌وسلّم مورد توجه قرار گرفته است، يعني انديشيدن و برنامه‌ريزي كردن براي اصلاح امت و دعوت آنان به‌سوي خير و صلاح دين و دنيا.

علامه ندوي در فرازهاي مختلف اين سفر مبارك ضمن آن‌كه بر بال شوق و محبت سوار است و با قلب و جان به‌سوي سرزمين حرمين شريفين رهسپار است، همواره همسفران و همراهان اين سفر معنوي را فراموش نمي‌كند و تا جايي كه مي‌تواند براي اصلاح ضعف‌هاي عملي و كاستي‌هاي ديني آنان تلاش مي‌كند و بدين‌منظور با برنامه‌ريزي‌هاي منسجم و منظم براي برگزاري نمازها به‌‌صورت جماعت و ايراد موعظه‌هاي هدفمند تحولي در جماعت همراه خود به‌وجود مي‌آورد و در طول سفر از اصلاح كل امت اسلامي لحظه‌اي فراموش نمي‌شود.

اين سفرنامة خواندني و جذاب در واقع درس عشق و محبت، و موعظه‌اي گرانقدر است براي آناني كه مي‌خواهند راهي ديار نور گردند و شايسته است كه مسافران اين سفر معنوي و روحاني اين سفرنامه را بخوانند و با چنين رويكردي خداپسندانه و انسان‌دوستانه قدم در راه ديار محبوب بگذارند. خلاصه‌اي از اين را با هم بخوانيم.

ادامه نوشته


ارتباط و محبّت خلفای ثلاثه با حضرت علی و فاطمه رضي‌الله‌عنها

حبيب الله مرجاني
تبادل لینک

ارادتي كه ابوبكر و عمر و عثمان به علی مرتضی رضي‌الله‌عنهم و خاندان رسول‌الله صلّي‌الله‌‌عليه‌وسلّم خصوصاً فاطمة زهرا دخت گرامی آن‌حضرت داشتند، بالاتر از تصور است. سرّ این محبت و ارادت همان عشقي بود که به رسول‌الله صلّي‌الله‌‌عليه‌وسلّم در دل داشتند، عشق بود که آنان را به فداکردن جان‌ومال و زن‌وفرزند براي رسول‌الله و هر كه متعلق به ایشان بود، وامي‌داشت. از اين بالاتر خلفای راشدین رابطة خویشاوندی با آن‌حضرت پيدا كردند. ابوبكر و عمر دخترانشان را به نکاح آن‌حضرت درآوردند، و علي و عثمان مفتخر شدند دختران رسول‌الله را در نکاح خود درآورند. همچنين آنان به‌خوبی به جایگاه فاطمه و منزلت او نزد رسول‌الله آگاه بودند و از همه بهتر می‌دانستند که فاطمه پارة تن رسول‌الله و محبوب‌ترین دختر ایشان و سرور زنان خوشبخت بهشت است.

ادامه نوشته

به چالش کشانیدن خداناباوران و منکران آخرت با مطرح کردن دو دیدگاه(محمد زراسی)



وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَمَا لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ (24) (الجاثیة)
گفتند غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى] نيست مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و ما را جز طبيعت هلاك نمى‏كند و[لى] به اين [مطلب] هيچ دانشى ندارند [و] جز [طريق] گمان نمى‏سپرند (۲۴)(ترجمه فولادوند)
1-پس از آنکه در آیه قبل از آیه مذکور از کسی یاد می کند که هوای نفس خود را اله قرار داده و بخاطر این موضوع نیز بر گوش و قلب او مهر، و بر چشمان او پرده ای از جانب حق تعالی قرار داده شده است ، در این آیه این موضوع را مطرح می سازد که این دسته از افراد به چه افکار و اندیشه هایی ممکن است باور داشته باشند.

ادامه نوشته

حکایت مرد بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان



بقالی طوطی زیبا و خوش نوایی داشت که با مشتریان نکته ها می گفت و آنها را به خود سرگرم می کرد. روزی خواجه از دکان بیرون رفت و طوطی شروع به نگاهبانی از دکان نمود. گربه ای بخاطر موشی به دکان آمد و طوطی از ترس جان ناگهان به پرواز در آمد و شیشه های روغنِ گُل را بر زمین ریخت. خواجه به خانه بازگشت و آرام و راحت همچون یک مهتر و بزرگ بر جایش نشست. ناگهان متوجه شد که دکان او پر از روغن گشته و لباس او چرب می باشد. از این رو خشمگین شد و چنان بر سر طوطی زد که طوطی کچل شد. علاوه بر آن ، بر اثر این  ضربه طوطی چند روزی سخن نگفت و همین موضوع آه و ندامت بقال را به دنبال آورد.سپس هر کاری از دستش بر می آمد برای سخن گفتن دوباره طوطی انجام داد، اما موفق نمی شد. تا آنکه روزی جولقی ای(ژنده پوش، فرقه ای از صوفیه که موی سر و صورت را می تراشیدند و لباس مویین و خشن می پوشیدند) سربرهنه و موی تراشیده از آنجا می گذشت که سرش مانند پشت طاس و طشت، صاف بود. طوطی همینکه این درویش را دید به سخن در آمد و گفت ای فلانی ، ای کچل برای چه تو هم در سلک کچلان در آمده ای؟ مگر تو هم شیشه های روغن را ریختی؟ با نقل این جمله از طوطی،  مولوی داستان را به پایان می رساند و همین جمله طوطی را مبنای پند و اندرزهای خود در بیت های بعدی قرار می دهد.در ابتدا می گوید که مردم از این قیاس طوطی به خنده افتادند و سپس اولین اندرز و و شاید اصلی ترین اندرز خود را در این داستان می دهد:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر           گر چه مانَد در نبشتن شیر شیر
(می گوید که کار اولیاء الله را با کار خودت قیاس مکن اگر چه کلمه شیر درنده با شیر خوردنی ظاهرا یکسان نوشته می شود. )

ادامه نوشته

بگو اگر خدا بخواهد به شما زيانى يا سودى برساند چه كسى در برابر او براى شما اختيار چيزى را دارد بلكه


سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا (11) الفتح
برجاى‏ماندگان باديه‏نشين به زودى به تو خواهند گفت اموال ما و كسانمان ما را گرفتار كردند براى ما آمرزش بخواه چيزى را كه در دلهايشان نيست بر زبان خويش مى‏رانند بگو اگر خدا بخواهد به شما زيانى يا سودى برساند چه كسى در برابر او براى شما اختيار چيزى را دارد بلكه [اين] خداست كه به آنچه مى‏كنيد همواره آگاه است (۱۱)
1-در این آیه به اعراب و یا همان بادیه نشینان مدینه و طرز افکار و اعمال آنها پرداخته است. اعراب در قرآن جز در یکجا (التوبة 99) کلا به بدی و مذمت یاد شده اند. در این آیه نیز به تخلف آنان از همراهی با رسول برای جهاد و بر جای نشستنشان اشاره می کند.

ادامه نوشته

ندای اسلام

حق تعالی پیکر ما آفرید / وز  رسالت در تن ما جان دمید / حرف بی‌صوت اندرین عالم بُدیم / از رسالت مصرع موزون شدیم/ از رسالت در جهان تکوین ما / از رسالت دین ما آیین ما / از رسالت صدهزار ما یک است / جزو ما از جزو ما لاینفک است/ آن‌که شأن اوست یَهدِی مَن یُرِید /  از رسالت حلقه گرد ما کشید / ما ز حکم نسبت او ملتیم / اهل عالم را پیام رحمتیم (اقبال)

 

صعود و سقوط و فراز و نشيب‌ در تاريخ ملّت‌ها امر شگفت‌انگيزي نيست. همان‌گونه كه يك موجود زنده هميشه در حال تحوّل و تكامل است، ملل مختلف نيز هيچ‌گاه بر يك حالت و وضعيت باقي نمي‌مانند و همواره وضعيتشان تغيير پيدا مي‌كند.

ادامه نوشته

بررسی آیه 4 سوره محمد(محمد زراسی دانشجوی دکترای فکر و تمدن اسلامی )


أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (29) محمد
1-در این آیه به دسته خاصی از انسانها اشاره شده است که وزن خاص خود را در قرآن دارند. اینها همان کسانی هستند که به تعبیر قرآن مرض و بیماری در قلبهایشان وجود دارد. بدون شک این بیماری ، بیماری قلبی از نوع جسمانی آن نمی باشد و حکایت از مرض دیگری می دهد که قلب ما بدان دچار شده است. روشن شدن این موضوع که قلب مورد نظر قرآن چه قلبی می باشد و آیا با قلب صنوبری که در طرف چپ بدن ما می باشد یکی است و یا اینکه چیز دیگری قلمداد می شود، مجال بحثش در اینجا نیست. اما فی الجمله بدانیم که ما قلبی داریم که با مرضهای غیر جسمانی هم سر و کله می زند و به تبع آن دردهای شدیدی نیز گریبانگیر آن می شود که اگر درمان نشود، مرگ انسان را به دنبال خواهد داشت.
ادامه نوشته

بررسی واژه ی مرض در قرآن (استاد زراسی)

أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (29) محمد
1-در این آیه به دسته خاصی از انسانها اشاره شده است که وزن خاص خود را در قرآن دارند. اینها همان کسانی هستند که به تعبیر قرآن مرض و بیماری در قلبهایشان وجود دارد. بدون شک این بیماری ، بیماری قلبی از نوع جسمانی آن نمی باشد و حکایت از مرض دیگری می دهد که قلب ما بدان دچار شده است. روشن شدن این موضوع که قلب مورد نظر قرآن چه قلبی می باشد و آیا با قلب صنوبری که در طرف چپ بدن ما می باشد یکی است و یا اینکه چیز دیگری قلمداد می شود، مجال بحثش در اینجا نیست. اما فی الجمله بدانیم که ما قلبی داریم که با مرضهای غیر جسمانی هم سر و کله می زند و به تبع آن دردهای شدیدی نیز گریبانگیر آن می شود که اگر درمان نشود، مرگ انسان را به دنبال خواهد داشت.
2- در اینجا چند موضوع قابل طرح می باشد.اول اینکه بررسی کنیم که این مرضها چه هستند ؟ دوم اینکه بدانیم که افرادی که به این نوع مرضها مبتلا می باشند، چه کسانی هستند و چه خصوصیاتی دارند و احیانا چگونه می توان آنها را شناسایی کرد؟ عاقبت و سرنوشت آنها چه می باشد و حق تعالی چه تعاملی با انها خواهد داشت؟

ادامه نوشته

داستان پادشاه و کنیزک (استاد زراسی)

عاشق شدن پادشاه بر کنیزک (2)

mohammad zarassi
داستان پادشاه و کنیزک که در دفتر اول مثنوی از بخش 2 تا 10 آمده است را به صورت نثر روان آورده ام. در عین حال سعی کرده ام که شعرهای نکته دار و مهم آن  و پندهایی را که مولوی می خواهد در لابلای داستان به ما برساند، بازگو نمایم. 

پادشاهی که از اولیاء الله بود روزی برای شکار به بیرون رفته بود. کنیزکی را در بین راه دید و عاشق او شد و او را خرید. اما پس از چندی کنیزک سخت بیمار شد. در اینجا مولوی اشاره به نکته ای ظریف می کند و میگوید
آن یکی خر داشت پالانش نبود           یافت پالان، گرگ خر را در ربود
 پالان به معنای زین است و کنایه از شخصی است که چیزی بدست می آورد، اما چیز بهتر را از دست می دهد.

ادامه نوشته

حیات دنیا در قرآن ( استاد زراسی )

إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَلَا يَسْأَلْكُمْ أَمْوَالَكُمْ (36) محمد
1-تمرکز من در بحث این هفته بر روی حیات دنیا و مجموعه دیدگاههایی است که راجع به آن در قرآن بکار رفته است.
2- در این آیه زندگی دنیا بازی و سرگرمی خوانده شده است و با "انما" آمده است که اگر حصر نباشد، حتما برای تاکید می باشد. یعنی می خواهد بگوید که زندگی دنیا حتما بازی و سرگرمی است و بدین وسیله زندگی دنیا را تقبیح و کم می شمارد.این موضوع در آیات بسیار زیادی که "حیاة الدنیا" بکار رفته است به وضوح مشاهده می شود.حال سوال این است که اگر بپذیریم که زندگی دنیا بازی و سرگرمی و تقبیح شده است، آیا بهتر نیست که آن را رها کنیم تا اسیر این بازی و سرگرمی نشویم؟ آیا أساسا امکان آن وجود دارد که در دنیا باشیم اما در زندگی دنیا نباشیم؟ اگر امکان رها کردن زندگی دنیا وجود نداشته باشد، در این صورت چگونه باید در زندگی دنیا بود اما در لعب و لهو نبود؟ کلا چگونه باید با زندگی دنیا معامله نمود؟ زندگی دنیا دقیقا یعنی چه و با زندگی چه تفاوتی دارد؟ چه توصیفات مذموم دیگری در قرآن درباره زندگی دنیا بکار رفته است؟ آیا در قرآن خود دنیا هم مذموم شده است و یا فقط زندگی دنیا مورد توبیخ حق تعالی می باشد؟
ادامه نوشته

سکینه در قرآن

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا (4) الفتح
1-در این هفته کلمه "السکینة" را در قرآن مورد بررسی قرار می دهیم.
2- برای این موضوع مناسب دیده شد که همه آیات مربوط به این کلمه آورده شود و سپس ذیل هر آیه در رابطه با کلمه سکینه توضیح داده می شود و بعد از آن از مجموع آیات به نتایجی رسیده می شود.
3- در ابتدا کلمه "سکینه" را از نظر لغوی بررسی می کنیم.در رابطه با این کلمه آمده است"الوداعة:نرمی دل" و یا "الطمانینة: آرامش، آسودگی، فراغ بال" (لسان العرب) پس می توان گفت سکینه با ریشه خود "سکون" ارتباط مستقیم دارد و همه معانی آورده شده را می توان برای آن در نظر گرفت. البته آنچه که در قرآن درباره این واژه امده است آن را از آرامش های دروغین کاملا مجزا ساخته و به ان معنا و محتوای خاص خود را می بخشد. یک بودیست نیز ممکن است به خیال خود در ارامش و سکون باشد اما این آن چیزی نیست که قرآن مد نظر قرار داده باشد.

ادامه نوشته

به مناسبت ماه مهر

ای دبستانی ترین احساس من

خاطرات كودكی زیباترند

یادگاران كهن مانا ترند

درس های سال اول، ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و کلاغ

روبه مكار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی كوكب خانم است   

سفره پر، از بوی نان گندم است

كاكلی گنجشككی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید  

تا درون نیم كت، جا می شدیم

ما پراز تصمیم كبری می شدیم    

پاك كن هایی ز پاكی داشتیم

یك تراش سرخ لاكی داشتیم

كیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود   

برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همكلاسی های من یادم كنید

بازهم در كوچه فریادم كنید

همكلاسی های درد و رنج و كار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دكه ی خوراك سرد

كودكان كوچه اما، مرد مرد   

كاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

كاش می شد باز كوچك می شدیم

لا اقل یك روز كودك می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها كه بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من 

بازگرد، این مشق ها را خط بزن

ای دبستانی ترین احساس من  

بازگرد، این مشق ها را خط بزن

السلام علیکم
     اسرار ورموزی در شب نهفته است که کشف آن براهل دل از افاضات و افاقاتی است که از جانب کریم منان ارمغان آنان شده است. چه نیکو است قصه أسری ومعراج نبی که زمانگاه عروجش را «لیل»بیان می دارد :«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى...:پاک و منزه است خدایی که شبی بنده اش را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی ...برد»(آیه1سوره أسراء)وگر تو خواستار آن باشی که همچون بنده نبی اش نردبانهای قرب را بپیمایی وبه معراج در رسی ، گزیری تو را نیست که همچون آن رسول احمد شباهنگاهان وسحرگاهان را به انتظار و التماس وصل به صبح نمایی تا که شاید نغمه های بی صدا و نواهای غریب برای نامحرمان در سحرگاهان بر جان تو فرو نشیند و خشیت و شوری بس گرانقدر و ثمین، تار و پود تو را فراگیرد و از پس آن  و بدین رحمت توانا گردی که وصال و وصل را با آن جان به خشیت  وشور ممزوج شده به سر منزل برسانی و در مقامی همچون مقام محمود محمد مرتبت گیری که تا ابد صلوات و تحیات خدا و فرشتگان و مؤمنانش را سزاوار خود نمایی.
     کلیدهایی به رهروان صراط و سالکان سبل ودیعت داده شده است که بدان قلبهای همچون سنگ  و یا سختر از آن را گشودن ممکن خواهد بود.چونان که نهرهای روان را هر دم از آن جاری و باغستانهای پر برّ و ثمر را زینت دیدگان خواهد بود.
      از جمله آن مقالید «استغفار» است.هر چند که آن را به هر حال و در هرهنگامه ای به همراه خود باید داشت ، کانه گشایندگیش به اوقاتی خاص به غایت بهتر از ازمنه دیگر خواهد بود و قلبها را به آن اوقات مجالگاهی درخور برای شکستن خواهد بود .از آن اوقات ،وقت شب و هنگامه سحرش است.آنجا که می فرماید : « وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ:و در سحرگاهان استغفار می کنند»(18ذاریات51)که از احوال متقین خبر می رساند و یا در احوال همانان در آیه ای دیگر عرض می فرماید«... وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ:...واستغفارکنند گان در سحرگان»(17آل عمران 2)که در این آیت نیز همچنان از طلب مغفرت آنان در سحرگاهان سخن می راند.استغفار را از آن جهت گشاینده است که مستغفر با استغفار خود ،خدا را به دروازه قلب خود فرا می خواند و چون خدا را در دروازه قلب شهادت نمودی ،مقلب القلوب را نسزد که آن قلب شکسته و شرمگین را وقعی ننهد وفتح وگشایش را هدیَت آن نفرماید  و دور نیست که حکمت از وقت سحر آن باشد که این هنگامه از آن رو که به صبح نزدیک است نوید بخش صبح قلب سالک خواهد بود و فجر و درخشش قلب وی همگام و همنوا با فجر زمان خواهد شد.
      دیگر ازنصایح در شب تلاوت و قراءت قرآن است که نور آیات آن در شب فروزانتر و قلب را در دریافت و ادراک این نور آماده تر خواهد بود و این گیرایی و این ثبات و اثر از خصایص شب تاریک است که می فرماید :« إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا : مسلما پدیده شب خیزی موثرتر و ذکر و قرائت در آن استوارتر است(6)مزمل» وشایست است که این خواندن چنان باشد که در سکوت وظلمات شب غوغا و ولوله ای در قلب بر پا دارد که تا فرشتگان آسمان نیز نوا و ندای آن در رسد و حاملان عرش را به  رقص و پابکوبی و استغفار و مغفرت برای عبد مومن وادارد .و اما این خواندن خواندن به ترتیل باشد که مکث  توام با تفکر در کلمات را زیور و پیرایه خود می سازد و هر کلمه حاجت آن دارد که تا به ژرفای آن حفاری شود چرا که از این کلمات هدایت و رحمت و بصیرت و حکمت و شفای صدور نتیجت می شود نتیجتی که آخر و عاقبت  ابدی و جاودان و دوزخ و فردوس را ترسیم می نماید و از این رو قولی ثقیل و گران است که بی تامل و تدبر از کنار آن نباید گذشت.و بدان که آثار این قرائت و تلاوت در روز هویدا باید شود آنجا که با مردمان شهر درآمد و شد فراوان خواهی بود و از بهر این تلاوت شبانه چشم داشت آن باید داشت که در خلال تمام این صِلَّت و سلامها تبتل و یا بریدن ازغیرو توجه تام به عزوجل را رویه و سیرت خود سازی که فرمود ما را « إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا: تحقیقا تو را در روز آمد و شدی طولانی است (7) وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا : ونام پروردگار خود را یاد کن و از همه بریده یکسره به سوی او روی آور(8)مزمل»
       از دیگر فضایل شب سجده و قیام برای رب اعلی است و سجده و قیام به حال قنوت و فروتنی معنا و مکانت خواهد داشت که در غیر آن حرکات و جنبانی بیشتر نخواهد بود و از پی این حال و مشرب است که خوف از عاقبت  و رجاء و تمنای ارحم الراحمین در میانه های شب قرین و انباز جان خواهد شد .و آگه باش که  قیاس الله تعالی در مرتبت علم و درجات آن نسبت به آن کسان که از آن بهره ای ندارند بر اهتمام و توجه بر همین سجده و قیام شب است که می فرماید:« أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ (9)زمر»   که مژده می دهد پهلو خالی کنندگان از بستر خواب را به علم و لب و نظری که غیر آنان را از آن نصیب و نصابی نباشد .
       تسبیح نیزاز دیگر اعمال شب است که بر آن در آیات اشارت رفته است و رسول را مقام رضا آنجا حاصل شد که در تسبیح رب برای او رضا و خرسندی حاصل شد که می فرماید: «فَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى (130)طه» و در جایی دیگر از کتاب  در چگونگی جصول به مقام رضا آیتی رؤیت نشد که به این لحن و صراحت هدایت نماید پس چنین است که مقام رضا به تسبیح و حمد رب در روز و در شب و میانه های آن وابسته است و غیر از ان رضا و رضایتمندی  شایسته کس نخواهد بود.
      و جمله آنچه که گفته شد از مقالید و فتح و مفتاح برای قلب هستند و رمضان غنیمتی بس بزرگ است برای اصرار و برپایی آنچه که گفته شد که تا در سرانجام این ماه آماده ومهیا برای تمامی سال شده باشیم  و در این میان شب قدر حقا که شب قدر و سرنوشت است که نزول فرشتگان را در این شب برای هر امرحکیمانه ای جواز و اجازت بوده است و لهذا از دعا و درخواست هر امر حکیمانه ای هم نشاید که نا امید بود. به امید آنکه سلام خداوند در این شب خاطرت انگیزو مبارک ، مصفای جان ما باشد .
 
       و شبهای زیادی از عمرنگارنده به هدر رفت و چه مقدار شب دیگر به پایان عمر او باقی مانده است با خداست .دعای دوستان و یاران قوت جان خواهد بود.
محمد دانشجوی کارشناسی ارشد علوم اسلامی

قرآن از دیدگاه شریعتی

    قرآن کتابی است که با نام خدا  آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما  ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند  ــ  بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !

    کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها  ۲ سوره اش از عبادات ! آن هم حج و نماز  !

ادامه نوشته

مهر مادری


مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟

ولی مادرم  هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند
و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که مادرم مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن

 

این بود نامه مادرم :

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای ایران ،

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم !!!

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه

مادر یک چشم تو ...

 


این فقط یک داستانه

(دوست گلم یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کن .)

جانم فدای مادر عزیزم

تاجر میمون


روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.

فقر


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

نشانه های زن و شوهر!


زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !

وعده


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

همیشه راهکار ساده تری نیز هست!



در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی و ...

دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید  . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی  جلوگیری نمایند .   

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ،  مشکلی مشابه  نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یک  کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی

تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!

انسان های بزرگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، اینبهترین خبری است که شنیدم. .

ارزیابی


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

استخدام


یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

بخشش

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود

قدرت کلام


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

ثبت نانم آزمون حفظ و مفاهیم


 ثبت نام آزمون مهر 92

زمان آزمون : روز جمعه۱۹مهر۹۲  

برای مشاهده اینجا کلید کنید


حکایت اسلام آوردن خانم روزلین روشبروک

نام من رقیه مقصود است، البته قبل از مشرف شدن به اسلام نامم روزلین روشبروک بود. در شهر کنت در جنوب انگلستان بدنیا آمدم.

ادامه نوشته

سرگذشت ایوا ماریا از آلمان

من ایوا ماریا از کشور آلمان هستم. قبل از اینکه مسلمان شوم از نظر عقیدتی به هیچ دین و مذهبی وابسته نبودم
ادامه نوشته