پیشگفتار
مدیر وبلاگ
مدیر وبلاگ

در طول تاريخ اسلامي كتابهاي بيشماري در زمينة مناسك حج و احكام آن نوشته شده است. برخي از نويسندگان و انديشمندان اسلامي وقتي به اين سرزمين مقدس سفر كردهاند، احساسات معنوي خويش را نيز در قالب سفرنامه بيان كردهاند.
علامه سيد ابوالحسن ندوي رحمهالله از جملة كساني است كه خاطرات خود از اين سفر ميمون را در صفحاتي مختصر نگاشته است و علامه محمّدمنظور نعماني رحمهالله اين خاطرة ماندگار را در كتاب ارزشمند خود «چگونه حج كنيم؟» بهطور ضميمه آورده است.
در اين سفرنامه ضمن مطالب ارزشمند ديگر، يكي از مقاصد مهم بعثت حضرت رسول صلّياللهعليهوسلّم مورد توجه قرار گرفته است، يعني انديشيدن و برنامهريزي كردن براي اصلاح امت و دعوت آنان بهسوي خير و صلاح دين و دنيا.
علامه ندوي در فرازهاي مختلف اين سفر مبارك ضمن آنكه بر بال شوق و محبت سوار است و با قلب و جان بهسوي سرزمين حرمين شريفين رهسپار است، همواره همسفران و همراهان اين سفر معنوي را فراموش نميكند و تا جايي كه ميتواند براي اصلاح ضعفهاي عملي و كاستيهاي ديني آنان تلاش ميكند و بدينمنظور با برنامهريزيهاي منسجم و منظم براي برگزاري نمازها بهصورت جماعت و ايراد موعظههاي هدفمند تحولي در جماعت همراه خود بهوجود ميآورد و در طول سفر از اصلاح كل امت اسلامي لحظهاي فراموش نميشود.
اين سفرنامة خواندني و جذاب در واقع درس عشق و محبت، و موعظهاي گرانقدر است براي آناني كه ميخواهند راهي ديار نور گردند و شايسته است كه مسافران اين سفر معنوي و روحاني اين سفرنامه را بخوانند و با چنين رويكردي خداپسندانه و انساندوستانه قدم در راه ديار محبوب بگذارند. خلاصهاي از اين را با هم بخوانيم.

ارادتي كه ابوبكر و عمر و عثمان به علی مرتضی رضياللهعنهم و خاندان رسولالله صلّياللهعليهوسلّم خصوصاً فاطمة زهرا دخت گرامی آنحضرت داشتند، بالاتر از تصور است. سرّ این محبت و ارادت همان عشقي بود که به رسولالله صلّياللهعليهوسلّم در دل داشتند، عشق بود که آنان را به فداکردن جانومال و زنوفرزند براي رسولالله و هر كه متعلق به ایشان بود، واميداشت. از اين بالاتر خلفای راشدین رابطة خویشاوندی با آنحضرت پيدا كردند. ابوبكر و عمر دخترانشان را به نکاح آنحضرت درآوردند، و علي و عثمان مفتخر شدند دختران رسولالله را در نکاح خود درآورند. همچنين آنان بهخوبی به جایگاه فاطمه و منزلت او نزد رسولالله آگاه بودند و از همه بهتر میدانستند که فاطمه پارة تن رسولالله و محبوبترین دختر ایشان و سرور زنان خوشبخت بهشت است.
حق تعالی پیکر ما آفرید / وز رسالت در تن ما جان دمید / حرف بیصوت اندرین عالم بُدیم / از رسالت مصرع موزون شدیم/ از رسالت در جهان تکوین ما / از رسالت دین ما آیین ما / از رسالت صدهزار ما یک است / جزو ما از جزو ما لاینفک است/ آنکه شأن اوست یَهدِی مَن یُرِید / از رسالت حلقه گرد ما کشید / ما ز حکم نسبت او ملتیم / اهل عالم را پیام رحمتیم (اقبال)
صعود و سقوط و فراز و نشيب در تاريخ ملّتها امر شگفتانگيزي نيست. همانگونه كه يك موجود زنده هميشه در حال تحوّل و تكامل است، ملل مختلف نيز هيچگاه بر يك حالت و وضعيت باقي نميمانند و همواره وضعيتشان تغيير پيدا ميكند.
عاشق شدن پادشاه بر کنیزک (2)
mohammad zarassiداستان پادشاه و کنیزک که در دفتر اول مثنوی از بخش 2 تا 10 آمده است را به صورت نثر روان آورده ام. در عین حال سعی کرده ام که شعرهای نکته دار و مهم آن و پندهایی را که مولوی می خواهد در لابلای داستان به ما برساند، بازگو نمایم.پادشاهی که از اولیاء الله بود روزی برای شکار به بیرون رفته بود. کنیزکی را در بین راه دید و عاشق او شد و او را خرید. اما پس از چندی کنیزک سخت بیمار شد. در اینجا مولوی اشاره به نکته ای ظریف می کند و میگویدآن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان، گرگ خر را در ربودپالان به معنای زین است و کنایه از شخصی است که چیزی بدست می آورد، اما چیز بهتر را از دست می دهد.
ای دبستانی ترین احساس من
خاطرات كودكی زیباترند
یادگاران كهن مانا ترند
درس های سال اول، ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و کلاغ
روبه مكار و دزد دشت و باغ
روز مهمانی كوكب خانم است
سفره پر، از بوی نان گندم است
كاكلی گنجشككی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیم كت، جا می شدیم
ما پراز تصمیم كبری می شدیم
پاك كن هایی ز پاكی داشتیم
یك تراش سرخ لاكی داشتیم
كیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همكلاسی های من یادم كنید
بازهم در كوچه فریادم كنید
همكلاسی های درد و رنج و كار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دكه ی خوراك سرد
كودكان كوچه اما، مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
كاش می شد باز كوچك می شدیم
لا اقل یك روز كودك می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها كه بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد، این مشق ها را خط بزن
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد، این مشق ها را خط بزن
قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !
کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات ! آن هم حج و نماز !
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود این بود نامه مادرم :
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد به مادرم گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟
ولی مادرم هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی مادرم ایستاده بود دم در، بچه های من به اون خندیدند
و من سر مادرم داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه از ایران اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که مادرم مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
همسایه ها یک نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای ایران ،
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم !!!
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه
مادر یک چشم تو ...
این فقط یک داستانه
(دوست گلم یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کن .)
جانم فدای مادر عزیزم
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای
خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند
اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و
مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد
میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبار
پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط
روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و
کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ
کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...
در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای
گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60
دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش
محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به
روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار
به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او
بفروشید.» روستاییها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان
را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر
کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون.
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب
را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر
کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن
ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را
دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده
شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او
ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز
به چشم نمیآمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از
جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،
بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا
چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...
برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !
هشتم، ...
ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....
من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :
شکایتی
از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام
خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...
دستور
صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر
لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز
دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :
پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس
بزودی
سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،دستگاه
تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز
گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار
گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .
نکته
جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در
یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و
غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی
تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی
جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه
دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک
بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل
شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی
بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به
سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و
خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما
در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس
میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال
مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در
رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه
نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما
باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی
است که میتوانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقهتان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم.
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه
بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه
نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی
است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار
جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
نام من رقیه مقصود است، البته قبل از مشرف شدن به اسلام نامم روزلین روشبروک بود. در شهر کنت در جنوب انگلستان بدنیا آمدم.