بقالی طوطی زیبا و خوش نوایی داشت که با مشتریان نکته ها می گفت و آنها را به خود سرگرم می کرد. روزی خواجه از دکان بیرون رفت و طوطی شروع به نگاهبانی از دکان نمود. گربه ای بخاطر موشی به دکان آمد و طوطی از ترس جان ناگهان به پرواز در آمد و شیشه های روغنِ گُل را بر زمین ریخت. خواجه به خانه بازگشت و آرام و راحت همچون یک مهتر و بزرگ بر جایش نشست. ناگهان متوجه شد که دکان او پر از روغن گشته و لباس او چرب می باشد. از این رو خشمگین شد و چنان بر سر طوطی زد که طوطی کچل شد. علاوه بر آن ، بر اثر این  ضربه طوطی چند روزی سخن نگفت و همین موضوع آه و ندامت بقال را به دنبال آورد.سپس هر کاری از دستش بر می آمد برای سخن گفتن دوباره طوطی انجام داد، اما موفق نمی شد. تا آنکه روزی جولقی ای(ژنده پوش، فرقه ای از صوفیه که موی سر و صورت را می تراشیدند و لباس مویین و خشن می پوشیدند) سربرهنه و موی تراشیده از آنجا می گذشت که سرش مانند پشت طاس و طشت، صاف بود. طوطی همینکه این درویش را دید به سخن در آمد و گفت ای فلانی ، ای کچل برای چه تو هم در سلک کچلان در آمده ای؟ مگر تو هم شیشه های روغن را ریختی؟ با نقل این جمله از طوطی،  مولوی داستان را به پایان می رساند و همین جمله طوطی را مبنای پند و اندرزهای خود در بیت های بعدی قرار می دهد.در ابتدا می گوید که مردم از این قیاس طوطی به خنده افتادند و سپس اولین اندرز و و شاید اصلی ترین اندرز خود را در این داستان می دهد:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر           گر چه مانَد در نبشتن شیر شیر
(می گوید که کار اولیاء الله را با کار خودت قیاس مکن اگر چه کلمه شیر درنده با شیر خوردنی ظاهرا یکسان نوشته می شود. )